X
تبلیغات
قلم سياه

قلم سياه

...صحبت از پژمردن يک برگ نيست

90

درود دوستان نازنیم٬ برای اینکه قلم سیاه هم حال و هوای عید بگیرد قالب تازه ایی به تنش کردم مانند پوشاک تازه ی عیدی که همه ی ما به بازار میریم و میخریم به همراه سین های هفت سین٬ ماهی قرمز٬ آجیل و میوه و شیرینی و ... اما هیچ سالی یادمان نمیاد که کودکانی هستند که حتی نمیتوانند یک ماهی قرمز داشته باشند ایکاش که یامان بیاید و ایکاش همه بتواند ماهی قرمز داشته باشند و ایکاش همه بوی خوب پوشاک نو را حس کنند و هزار ایکاش دیگر اما چه کنیم که این دنیا بی رحم است و تا ابد این ایکاش ها ماندگار ...

در این سال نو میخواهم برای همه ی شما آرزو کنم که نخست آسوده خیال باشید و به دور از هر دغدغه ایی واقعا" زندگی کنید و سپس آرزوی سلامتی دارم و پس از آن شادی و شادکامی٬ خوشبختی و پیروزی که همگی مایه ی یک زندگی شیرین و یک جهان رویایی هستند. البته در پایان این عشق و دوستی و مهر است که به این مجموعه ی رویایی کمال می بخشد از ته دل امیدوارم سال آینده برای شما دوستان خوبم و برای همه ی همطونانم اینگونه باشد و شاید هم ذره ایی برای من ...

و در پایان هم بیایید همگی برای رهایی مردم ژاپن از این سیه روزی دعا کنیم ...

نوروز آریایی بر شما شاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:5  توسط قلم سياه  | 

سه شنبه

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه خدا کوه را آفرید

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:37  توسط قلم سياه  | 

حکایت شکایت حامد بهداد از آقایون

احسان علیخانی، مُجری برنامه صداش رو صاف کرد و گفت: حالا برای اعلام بهترین‌های سینما از یکی از اهالی خود سینما‌ که خیلی هم مسلط به این کاره دعوت می‌کنیم که بیاد روی صحنه.

ـ بهرام رادان

جمعیت دست زدند و بهرام از پشت پرده اومد روی سن. ردیفِ کنار من، جماعتِ هنرپیشه‌ و سوپراستارهای سینما نشسته بودند. مهناز افشار، حامد بهداد، بابک حمیدیان، پيام دهكردی و .... که با ورودِ رادان، اهالی سینما همه‌شون بلند شده و سرپا رادان رو تشویق کردند.

بهرام مثل همیشه ساده و خوش‌تیپ روی سن حاضر شد و جلوی جمعیت تعظیم کرد. مردم ساکت و هنرپیشه‌های سینما هم نشستند. توی سالن اصلی برج میلاد، با اون همه تماشاچی (ظرفیت سالن رو نمی‌دونم ولی اون موقع تقریباً همه‌ی سالن پُر بود) حالا فقط یک نفر سرپا واستاده بود و به تنهایی داشت دست میزد و اون کسی نبود جز حامد بهداد که قبل از این هم وقتی علیرضا قربانی بعنوان بهترین خواننده‌ی سنتی جایزه گرفته بود رفتاری خاص بهدادی کرده بود!

دوباره جماعت شروع به سوت كشيدن و دست زدن کردند. البته اینبار نه برای رادان که برای حامد بهداد. اون هم دست زد و دست زد و دست زد تا اینکه بهرام رادان پشت میکروفون گفت: ای قربون تو برم من.

سالن که ساکت شد رادان از نحوه‌ی انتخاب بهترین‌های سینمای 89 (به انتخاب مجله‌ی رونا) گفت و جایزه‌ی اول رو تقديم اصغر فرهادی كرد بابتِ بهترین کارگردان امسال که دو روز قبل، خرس طلایی و نقره‌ی جشنواره برلین رو بخاطر فیلم جدایی نادر از سیمین از آن خودش و سینمای ایران کرده بود. بهترین هنرپیشه‌ی زن مهناز افشار بود. خانم افشار كه گويا همه جا با مامان‌شون حضور دارند! تنهايی روی سن رفت و برخلاف اینکه جلوی دوربین سينما خیلی بلبل‌زبونه، با داشتن این همه تجربه و حضور در برنامه و مراسم مختلف باز هم با استرس زیاد (که البته خودش هم بهش اشاره داشت) خیلی مختصر و مفید صحبت کرد و اينجوری هم يه كمی سوتی هفته‌ی قبل در جشنواره‌ش رو ماست‌مالی كرد.

[و داستان از اینجا شروع شد]

رادان دوباره جلوی میکروفون قرار گرفت و اعلام کرد: بهترین هنرپیشه‌ی مرد، حامد بهداد.

احسان علیخانی همزمان با اعلام این انتخاب گفت: قبول دارید جایزه‌ی جشنواره‌ی رو که حامد امسال گرفت خیلی دیر بهش دادند؟!

سالن منفجر شد. حامد با همون سَر و وضع و تیپ و رفتارهای خاص ِ خاص خودش از روی صندلی بلند شد. از همون‌جایی که واستاده بود دوری زد و برای جمعیت دست تکون داد و به ابراز احساسات مردم جواب داد. سَلانه‌سَلانه رفت روی سن. از سَمتی هم رفت که مجبور نباشه از جلوی رجال و مدعوین سیاسی که ردیف اول سالن نشسته بودند رد بشه. جایزه‌ش رو از دست بهرام رادان گرفت و رفت جلوی میکروفن.

[از اینجا به بعد سعی کنید حامد بهداد رو با همون سرخوشی و رفتارهای خاص خودش تصور کنید]

حامد که انگار اصلاً خوشحال نبود با اخم و قیافه‌ی عبوس روی سن و جلوی تماشاچيان گفت: امشب، شب تولد حضرت محمده. همه ما یه چیزهایی از حضرت محمد می‌دونیم ... می‌دونیم؟

چشم‌هاش رو بست و سَرش رو چند بار تکون داد و گفت: آره، آره حتماً می‌دونیم. توی کتابهای دبستان، اول، دوم، سوم، راهنمایی، دبیرستان يه چيزهايی خوندیم. مادربزرگ‌ها‌مون بهمون گفتن. زیر کرسی شنیدیم. همه‌مون می‌دونیم که محمد، پیغمبر رحمت بوده. مهربون بود و خیلی رحم داشته.

تا اینجا حامد فقط و فقط جمعیت رو نگاه می‌کرد. بعدش بدون نگاه كردن به ردیفِ اول VIP که رحیم مشایی، صالحی (وزیر امور خارجه) علی‌آبادی (رئیس کمیته المپیک) زریبافان و .... نشسته بودند با دستش به سمتِ همون آقایونی که ردیف اول نشسته بودند اشاره کرد و گفت: امیدوارم این آقایون هم یه کمی از حضرت محمد یاد بگیرند و بارحم‌تر بشن.

و اینجا بود که سالن منفجر شد بابت حرفی كه حامد بهداد زد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته ی گزارش از
 تارنمای از پشت یک سوم کپی شده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : حامد جان همینجوریشم عاشقتیم دیگه با این کارا ... به راستی که هنرمندی ...

پ . ن : تا ۲۰ سال دیگر که جعفر پناهی از بند حماقت ها٬ ترس ها و بی منشی ها آزاد گردد بی گمان ۱۰۰ ها جعفر پناهی دیگر خواهند بود که هنرمندی کنند هرچند بازهم به بند می کشند اما این آغاز پایان ندارد و این زایش همیشگیست. هنر بی انتهاست و گرچه چشمه ی پاک و روانیست اما توانایی گذرش همچون سیل است. قلم سیاه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 2:2  توسط قلم سياه  | 

...

ای کاش میشد درد دل رو هم با یه قرص استامینوفن از بین برد
ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 14:28  توسط قلم سياه  | 

پدر ایران

۷ آبان٬ زاد روز کوروش بزرگ

کوروش بزرگ
شاه پارس، شاه انشان، شاه ماد، شاه بابل، شاه سومر و اکد
شاه چهار گوشه جهان
Portrait of Cyrus the Great.jpg
دوران ۵۵۹-۵۲۹ پیش از میلاد.[۱] (۳۰ سال)
تاجگذاری انشان، پارس
زادروز ۶۰۰ یا ۵۷۶ پیش از میلاد
زادگاه انشان، پارس
مرگ ۵۲۹ پیش از میلاد
محل درگذشت سیردریا
آرامگاه پاسارگاد
پیش از کمبوجیه دوم
پس از کمبوجیه یکم
همسر کاساندان
دودمان هخامنشیان
پدر کمبوجیه یکم
مادر ماندانا
فرزندان کمبوجیه
بردیا
آتوسا
آرتیستون
رکسانا
 
 
کوروش ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (به پارسی باستان: ‎KU‎‎U‎‎RU‎‎U‎‎SHA) همچنین معروف به کوروش دوم نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش بمدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا سال ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.[۲]

دربارهٔ کوروش تمام مورخین متفقند که شاهی بود با عزم و عاقل و رئوف که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود.[۳] جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد.[۴] با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شد. [۵] آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد.[۶] کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند. [۷]

ایرانیان کوروش را پدر*[۱] .[۸] و یونانیان او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند و در وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند. [۹] یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار بشمار می‌آوردند[۱۰]، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.[۱۱]

افسانهٔ زایش کوروش

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتسیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند.

داستان تولد کوروش در کتاب هرودوت

آژی دهاک (آستیاگس) شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه یکم یکی از پارسیان، به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد «وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد، دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشندهٔ فرزندش مدارا نخواهد کرد.» پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به نام مهرداد (میترادات) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت. ادامه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واژه ی کوروش
تبارنامه ی کوروش بزرگ
فرزندان
آزادسازی اسیران یهودی در بابل
روایت های مختلف درباره ی مرگ کوروش
منشور حقوق بشر کوروش
کوروش بزرگ در قرآن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته های بالا از صفحه ی کوروش بزرگ در ویکی پدیا کپی برداری شده برای دریافت اطلاعات کاملتر همین صفحه را بخوانید. واژه های آبی رنگ در نوشته ی بالا در ویکی پدیا دارای صفحه ی مجزا می باشند.

در مورد اینکه ۷ آبان زادروز کوروش بزرگ هست یا نیست اطمینانی وجود ندارد و این نوشته به صورت نمادین در وبلاگ قرار گرفته است. تا شاید به این شکل روزی را ویژه ی کوروش داشته باشیم و از او یادی کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 0:55  توسط قلم سياه  | 

زبان غیب

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را. حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را. صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را. شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما راخوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را. محمد عيادزاده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی شده از :
وبلاگ شب گریه های من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۰ مهر٬ روز حافظ را با اندکی تاخیر شادباش میگم با چاشنی این بیت که از دیدگاه من سندیه بر روشن فکریه حافظ :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است      با دوستان مروت با دشمنان مدارا

پ . ن : اینم ورژن ۲۰۱۱شه :
اگر آن داف شیرازی به دست آرد دل ما را      به خط چشم او بخشم دوتا بنز و سه مزدا را

پ . ن : چقد این روزها از وبلاگ های دیگه کپی میکنم مثل اینکه نوشته های جالب زیاد شدن.

پ . ن : نکته جالب: بین دو نیمه ی بازی تبلیغات گاج: طرح طلایی برای اجرای عدالت آموزشی. خوشحال شدم گفتم بالاخره یکی میخواد عدالت رو رعایت کنه ثانیه ایی نگذشت که گفتن ویژه ی فرزندان کارکنان دولت. زرشک...

پ . ن : پرسپولیس ۱ - ۱ استقلال نه فدات شم با سوت داور بردن افتخار نداره ما پرسپولیسی ها قدر گل ممد نوری رو خوب میدونیم و حسابشم میاریم ما دربی رو نباختیم و ممنون علی دایی و بچه ها هم هستیم. ما نباختیم چون خوب بازی کردیم و گل سالمم زدیم. نکته جالب: تمام کارشناس های داوری گفتن گل کاملا" سالم بوده مظلومی میگه گل آفساید بود حداقل میتونست بگه گل درست بود ما بهتر بازی کردیم بردیم. بعضی اوقات آدم میبینه بعضی از افراد چقد از نظر شخصیتی ضعیفن خوب بنده خدا تقصیریم نداره از روز اولی که اومده تو استقلال هی داره دست و پا میزنه یه اعتباری واسه خودش به دست بیاره خوب دلش نمیومد بردش خدشه دار شه. آخی...

جالب اینجاست که داور دقیقا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 18:9  توسط قلم سياه  | 

یه خاطره از فردا

لوطي گری

نادر نادرپور در پاريس زندگي مي کرد . شبي در کافه اي مرد سياه پوستي از نادر پور يک نخ سيگار مي خواهد . نادر پور در عالم مستي لوطي گري اش گل مي کند و ميخواهد پاکت سيگارش را به او ببخشد . اما مرد سياه پوست فقط يک دانه سيگار مي خواهد. از نادرپور اصرار و از طرف انکار . تا اينکه مردسياه پوست از دست نادرپور ذله مي شود و با مشت مي خواباند زير چانه نادرپور. نادرپور را که بيهوش شده بود مي برند بيمارستان. از بد حادثه دکتر بيمارستان هم سياه پوست بوده است. نادرپور وقتي به هوش مي آيد خيال مي کند همان سياه پوست است و دوباره غش مي کند ...!

مراعات همسر

همسر حميد مصدق -لاله خانم - روي در ورودي سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد بيماري قلبي دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار بکشيد. خود حميد مصدق هم مي آمد بيرون سيگار مي کشيد و مي گفت : به احترام لاله خانم است ...!

الواتي

حسن توفيق خيلي مواظب سلامتي اش بود. دوستانش مي گفتند: حسن ديشب رفته الواتي دو تا چايي پر رنگ خورده!

مي رسونمت

يک شب که باران شديدي مي باريد پرويز شاپور از شاملو پرسيد: چرا اينقدر عجله داري؟ شاملو گفت: مي ترسم به آخرين اتوبوس نرسم. پرويز شاپور گفت: من مي رسونمت. شاملو پرسيد: مگه ماشين داري؟ شاپور گفت : نه! اما چتر دارم ...!

يه پان يه پان

محمد علي سپانلو مي گفت: يک روز رفته بودم ديدن شاملو . زنگ در را که زدم شاملو پرسيد کيه؟ گفتم: سپانلو، گفت: پله ها لق شده. لطفا سه بار يه پان يه پان بيا بالا!

شاعر بي پول

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت: من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم. اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد. اخوان گفت اين پول چيه؟ تو که پول نداشتي. نصرت رحماني گفت: از دم در؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم. چون بيش از سي تومن لازم نداشتم؛ بگير؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی شده از : وبلاگ یادداشت های خرچنگ نابغه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم... ترانه مکرم

دارم میام پیشت جاده چه همواره هوا چقد بوی عطر تو رو داره جاده چه همواره هوا چقد صافه شب داره موهای سیاشو میبافه... مریم اسدی

تو پای منو از قلبت بریدی... میدیدم دارم از چشمات میافتم مدارا کردم و چیزی نگفتم... میخوام مثل تو شم اما چه جوری؟ علی بحرینی

میخوام مثل قدیما مثل سابق یه وقتایی یکی با من بخنده یکی باشه که دستامو بگیره یکی باشه که زخمامو ببنده... محمد کاظمی

به خودم اومدم و حس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود تو زمان گم شدم هر لحظه مثه یه خاطره از فردا بود... اگه بیداریه که من دیوونم اگه هم خوابه که تو رویایی... افشین یداللهی

کاش یکی از ته دل بهم بگه عاشق این دل صاف و سادمه... آخه من چیزه زیادی نمیخوام یه نوازش یه نگاه مهربون یکی که خودش باشه تا بتونیم واسه همدیگه بمونیم هردومون... افشین یدالهی

صد تا سوال بی جواب نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم ... علی بحرینی

همه دلشورم از اینه که عشق اندازه آهه تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه... افشین یداللهی

دنیا حساب کتاب داره نخواستیم سوال بی جواب داره نخواستیم قصه داره عذاب داره نخواستیم این همه پیچ و تاب داره نخواستیم... سر به هوا بودن تو دنیا بد نیست... مجید افشاری

تازه فهمیدم همه افسانه ها شعر ها معجزه ها کار کیه... عکس من تو آینه واضح تر شده... افشین یداللهی

واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شبگردی... افشین یداللهی

شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا... میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم... افشین یداللهی

یه خاطره از فردا آلبوم تازه ی احسان خواجه امیری بی شک نیازی به تعریف نداره فقط بگم که واقعا" ترانه های خوبی داشت البته با حضور افرادی مانند ترانه مکرم٬ مریم اسدی و افشین یدالهی جز اینم انتظار نمیره امیدوارم آلبوم رو بخرید و لذت ببرید. احسان یکی از ۴ خواننده محبومه تو داخل کشور و خیلی ازش ممنونم برای این آلبوم.

میخواستم از این آلبوم آهنگ تازه ی وبلاگ رو انتخاب کنم اما به خاطر نزدیکی کیفیت و زیبایی آهنگها نتونستم و بالاخره تصمیم گرفتم از اثر تازه و زیبا و پر احساس ابی و شادمهر به نام نوازش برای تنوع بخشیدن به حال و هوای وبلاگ استفاده کنم.

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم ... تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم کنارت اونقد آرومم که از مرگ هم نمیترسم تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه. سروش دادخواه

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:45  توسط قلم سياه  | 

فقر فرهنگی

در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند
خدا
خالق زيبايی
و سراينده ی عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويی
دانايی
زيبايی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پی سودايی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست دموکراسی تو روز روشن
در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضی را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لای انگشت کسی
قلمی
نگذارند
و نخوانند کسی را حيوان
و نگويند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هايی بدهند
که به جای مغز ،
دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را
بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در
باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبی چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
 در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که
تا فردا
خالق عشق نگهدار شما

زنده یاد مهندس مجتبی کاشانی (سالک)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی شده از :
وبلاگ ناکجا آباد

پنجشنبه همه با هم غیر رسمی از مدرسه اخراج شدیم٬ تمام اعضای کلاس ۱۶ با چاشنی یک توهین به پدرها و مادرهایمان. البته میدانیم که شنبه یا نهایتا" یکشنبه سر جای خود مینشینیم مانند تیر تحقیری که در دلمان نشست. ای کاش میشد آن مدرسه را می ساختیم و ای کاش هر چه زودتر این ۶ ۷ ماه بگذرد تا از این پادگان آزاد شویم.

این اخراج برای این نبود که وقتی یکی از دبیرهای سال قبل را دیدیم فریاد کشیدیم و سر و صدا به پا کردیم و آن توهین برای آن نبود که هرکه هرچه میخواهد میتواند بار انسانیها کند.

همه ی اینها فقط برای فقر فرهنگی ماست.

پ . ن : بنا بر این بود که فعلا" دیگر ننویسم اما جوهر از این قلم می بارد چه کنیم!!! مثل اینکه باید نوشت بالاخره جوهر این قلم از دل است و بس و دل حرف دارد بسیار. نمیخواستم بنویسم چون فرصت کمتر است نمیخواهم دیدگاهایتان تایید نشود و پاسخ داده نشود و دلگیر شوید. دوستتان دارم دیگر.

پ . ن : چرا نباید دکمه ی یقه ی پیرهن من یکی بیشتر باز باشه درحالیکه مدیر مدرسه موهای سفیدشو رنگ میکنه؟ و چرا به من که گفتم شرفم فروشی نیست و قیمت ندارم ۲۵ صدم نمره ارفاق نمیشه ولی به اون مخبر که نصفه روز تو دفتر مدیره اینقدر ارفاق میشه تا رتبه اش بالای من بیاد؟ فک کنم الان بشه فهمید چرا اینجا بیشتر شبیه پادگانه تا مدرسه

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 19:2  توسط قلم سياه  | 

ساعت 8 صبح

امروز روز تولدمه ...

تا حالا رسما" تو این وبلاگ نگفتم که ساعت ۸ صبح روز سوم مهر ماه سال ۷۲ به دنیا اومدم چون نمیخواستم طبق معمول که به ۷۲ ییها به چشم یه بچه نگاه میکنن به نویسنده این وبلاگ هم مثل یه بچه نگاه کنن و همینطور نمیخواستم به چشم یه به قول معروف آدم بزرگ نگام کنن فقط میخواستم همینجوری که هستم منو بشاناسید یعنی نشناسید و بشناسید! یعنی من رو فقط با افکار و اخلاق و عقیده و تجربه هام بشناسید من از اون آدمهاییم که تو کوچیکی بزرگ شدم ساده بگم کوله بار تجرم راستش تو بچه گیهام فک میکنم بزرگی کردم و احتمالا" تو برزگیهام قراره بچه گی کنم نمیدونم!

خلاصه امروز شدم قاطی مرغها به قول معروف ما هم آدم بزرگ شدیم الان به سن قانونی رسیدیم گرچه گواهینامه و معافیمو باید سال دیگه بگیرم

محض اطلاع :

  1. پیش انسانی میخونم و معلوم نیست دانشگاه چی میخوام بخونم!
  2. اینجانب از سربازی معافم دل اونهایی که کلی منتظر موندن تا پدرشون بره بالای ۶۰ یا الکی رفتن دانشگاه یه رشته درپیتی و یا انگشت کردن تو چشاشون که به خاطر ضعف چشم معاف شن و خلاصه نشدن و این شتر دم درشون نشت٬ بسوزه!!!
  3. هیچوقت واسه تولدم ذوق نداشتم و هیچوقتم تولد آنچنانی نداشتم همیشه یه کیک و دو تا شمع میگرفتیم و با اعضای خونواده یه شمعی فوت میکردیم که اینو امسال نداشتم چون پدر عزیزم سفره و دیگه دلو دماغش نبود خودم رسما" فتوا دادم که آقا تولد مولد نداریم! نمیدونم شاید اینکه ذوقی واسه روز تولدم ندارم اینه که کسایی که دوست داشتم شب تولدم پیشم باشن نبودن و یه جورایی تولد خلوتی داشتم همیشه هیچوقت شلوغ نبوده شایدم واسه اینه که همیشه همون ۲ ۳ تا کادویی که میگرفتم یا پول بود یا لوازم تحریر! لوازم تحریر تا ۵ دبستان چون ۳ مهره دیگه و بعدشم همش هزاران جایزه ی نقدی انگار بانک داشت بهم کادو میداد! بی احساسا خوب حداقل یه تی شرت واسم بخرین که مارک ورساچی یا دی اند جی باشه نمیخرن که! یه کفش ورزشیم واسمون نمیخرن بابا اصلا" مثل بابا ها بهم لباس زیر بدین اینم نمیدین؟ باشه
  4. من به واژه های پاییز٬ مهر٬ باران تعلق خاطر دارم پاییز با مهدی اخوان ثالث که آن را پادشاه فصل ها نامید٬ مهر با سهراب سپهری که متولد این ماه است و باران با خودم البته هنوز باران نباریده امشب دعا میخوانم.

خوب آره الان کلیشه ایی شده که بهم تبریک بگین اما خوب من که بی دلیل این نوشته رو نمینویسم میخوام روز تولدمو با شما باشم و شما رو هم توش سهیم کنم پس بهم تبریک بگین و کادو بدین و اصلا" واسم تولد بگیرین حالا چه جوری من نمیدونم

پ . ن : اینکه تولدام اینجوریه که توصیف کردم تقصیر مادر پدر گلم نیستا گله نمیکنم حالا دلایلشو باید یه عده روانشناس و جامعه شناس و مورخ و ادیب و فیلسوف (و واسه اینکه بچه های ریاضیم یه بار تو عمرشون حساب بیان) ریاضی دان٬ بشینن کنکاش کنن خلاصه پیش خودتون نگید یارو چه خونواده سرد و ستمگری داره اتفاقا با اینکه تولد نداشتم اعضای خونواده باز جمع شدیم خوش گذرونیدیم پدرمم که به سلامتی قدم رو چشممون بزارن یه تولد مثل همون قبلیها میگیریم
پ . ن : نوشته ایی تا این حد خودمونی نداشتم شاید شما بگید دیگه خیلی خودمونیه یا مناسبتی با حال و هوای وبلاگمو نوشتارهای قبلی نداره اما من که دوسش دارم اینجور نوشتن هم لذتی داره
پ . ن : یه جاهایی شوخی کردم چون آدم شوخیم که تا حالا تو وبم نشونش نداده بودم
که شکر خدا الان دادم!
پ . ن : من از اون انسانیهای مبارزم که وقتی بین ما و ریاضیها تبعیض قائل میشن من به مبارزه برمیخیزم اینم واسه اون چیزی که تو پرانتز نوشتم.
پ . ن : قول مردونه داده بودم دیدگاه های از حاجی بشنو رو تایید کنم و جواب بدم سر قولم نموندم خوب چیکار کنم وقتی همش کار پیش میاد؟ به قول شاعر که میگه :"عهد بستم که دگر می نخورم   به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر" اما تاییدش میکنما جوابم میدم این قول دیگه قوله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كاج هاي زيادي بلند. Blessings Of Autumn
زاغ هاي زيادي سياه.
آسمان به اندازه آبي.
سنگچين ها ، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هيچ.
ناودان مزين به گنجشك.
آفتاب صريح.
خاك خوشنود.

چشم تا كار مي كرد
هوش پاييز بود.
سهراب سپهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتار مرتبط (در همین وبلاگ) :
پادشاه فصل ها, پاییز
جشن مهرگان (ویکی پدیا)

چند روز بعد نوشت : برامون پیامک زدن که : امروز ساعت ۱:۲۳:۴۵ ۸۹/۷/۶ اعداد ۱ تا ۹ پشته هم ردیف میشن این اتفاق هر ۱۰۰ سال میفته. قدر لحظه های با هم بودن را بدانیم. (چون به این نوشته مربوط بود نوشتمش و البته چون هر ۱۰۰ ساله خواستم بگم اگه کسی نمیدونست بدونه شرمنده دیر شد!)

راستی بارونم اومد ولی من خواب بودم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:52  توسط قلم سياه  | 

روی پیشخون ...

چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه،
نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر،
یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ،
که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه


توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،
چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون...   

 

 

یغما گلرویی

 

 

پ . ن : تا حالا پیش نیومده بود که یکی از نوشته ها بعد از اینکه به نوشتارهای قبلی پیوست بازم بازدید کننده و دیدگاه های تازه داشته باشه. اما این برای اولین بار برای نوشتار شیخ حیله گر پیش اومد. هر بار میدیدم که دیدگاه های تازه ایی اضافه میشه و به نظر میرسه که از طریق جستجوی گوگل همچنان بازدید داره. در دیدگاهها اون چیزی که کاملا" مشخص بود تعریف و تمجید از این شعر بود و به نظر میرسه که دکتر روحانی بدون ارفاق از مخاطبانش ۲۰ گرفته (نگاهی به دیدگاهها بندازید) اما نکته ی مهم خواهشی بود که بازدید کننده ها داشتن : اینکه اثر تازه یا اطلاعاتی از میترا روحانی در وبلاگ قرار بدم اما متاسفانه چیزی نداشتم تو نت هم جستجویی کردم اما چیزی یافت نشد در همین موقع بود که ناگهانی تو سایت موسیقی ما به ترانه ی تازه ایی از یغما گلرویی برخوردم به نام روی پیشخون یعنی همین ترانه ایی که در بالا میبینید. وقتی شعر رو خوندم احساس کردم که گرچه موضوع و سبک این ترانه با شیخ حیله گر متفاوته اما حتما" جنبه ی انتقادیش میتونه مخاطبان شیخ حیله گر رو راضی کنه و امیدوارم که تا حدودی جواب خواهش دوستان رو داده باشم.

پ . ن : همانطور که میبینید ترانه ی روی پیشخون ترانه ایی انتقادیست با بیانی ساده و روان و البته زیبا که احساس ویژه ایی را به مخاطبش میدهد.

پ . ن : من این ترانه رو خیلی دوست دارم روزی چند بار میخونمش و نمیدونم چرا از خوندنش سیر نمیشم. درود بر ترانه سرای آزاد ایرانی یغمای عزیز...

پ . ن : دیدگاه های نوشته ی قبلی رو تایید نکردم و جواب ندادم واقعا" فرصتشو نداشتم اما قول میدم فردا یا پس فردا تمام دیدگاه هارو تایید کنم و جواب بدم. (وعده سرخرمن نیستا! قوله. مَردِ و حرفش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 20:29  توسط قلم سياه  | 

از حاجی بشو

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران اینطور نصيحت مي‌كند:

توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري! سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بي‌سواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد! سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!.... كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني! اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!!!


برای منشور : آنچه برای ماست و از ماست را گدایی کردیم از بیگانه آن هم فقط برای ۴ ماه! حق نوشت پدر ایران٬ منشور کورش بزرگ٬ آنکه شرافت و انسانیت و فرهنگ و تمدن بزرگ ایرانی را به جهانیان ثابت کرد٬ اولین منشور حقوق بشر را که همگان میدانند از ایران و ایرانیست فقط برای ۴ ماه آوردییم که چه؟ که حتما" وطن دوستان بیایند برای بازدید و پول بلیط گرانقیمت را بگیریم و بعد هم مانند یک شی غریبه آن را به بیگانگان پس بدهیم مثل یک سیرک از هنرمندان خارجی که برای مدتی دعوت به کشوری می شوند انگار نه انگار که این کتیبه که قرض گرفته ایم مال و حق خودمان است. من که در این جریان کوتاه نمی آیم قرض نه باید پس بگیریم.

The First Charter Of Human Rights
در صورت ذخیره عکس با اندازه اصلی و بزرگتر ذخیره می شود. Written Over 2500 Years Ago
 ,By The Persian Emperor Kourosh The Great

La Primera Carta De Los Derechos Humanos
Escrito Hace Más De 2500 Años
,Por El Emperador Persa
El Gran Kourosh

پاینده و جاوید باد ایران تا همیشه

برگردان منشور به پارسی در ادامه مطلب...

از منم بشو (مرتبط با مطلب) : آهنگ و ویدئوی بسیار زیبای ایران ساخته نوید سپهر با صدای شنیدنی شروین و با کارگردانی برادران بوشهری : کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:35  توسط قلم سياه  | 

خنجر

تو اگر میدانستیتو اگر میدانستی
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
- آه ای مرد چرا تنهایی؟

ایرج جنتی عطایی

پرسش : چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟؟ این پرسش رو یه جایی خوندم به عنوان پرسش بی پاسخ اما ...

پاسخ : چون ستاره هارو نمیتونه بشمُره اما خیسیه رنگو میتونه با دست خودش امتحان کنه. این پاسخ رو خودم دادم! اما ...

حالا کی میاد به پرسش بی پاسخ من پاسخ بده؟

پرسش : چرا خنجرها؟ از دوست و دشمن٬ از پشت و از روبه رو و چرا این همه آه و اندوه؟ و این همه تنهایی سخت مثل سنگ و بغض و اشک و یک دل تنگ. چرا؟

پاسخ : آیا میدهند؟ امیدی نیست.

پرسش های اینگونه بی پاسخ بسیار در دلم دارم.

پ . ن : من مطابق حال و روزم می نویسم خوب وقتی دل غم رو دیکته میکنه قلم هم غمگین می نویسه فکر میکنم اگه اینجا حرف دلمو صادقانه نگم دیگه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 8:25  توسط قلم سياه  | 

حیران

شاه صنم زيبا صنم
بوسه زنم دستهاي تو
ابريشم قيمت نداره
حيف از اون موهاي تو
ابريشم قيمت نداره
حيف از اون موهاي تو
حيف از اون موهاي تو
به قرآنِ مجيدِ آيه آيه
واي دلُم، هر روز و شو سوي تو آيه
وگر از طعنه ها مردم نترسُم
به دنبالت مي آيُم مثل سايه يار گُلم
مثل سايه يار گُلم
مثل سايه يار
وگر از طعنه ها مردم نترسُم
به دنبالت مي آيُم مثل سايه يار گُلم
مثل سايه يار

کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار
همون ماهي که از قبله زنه سر
نشون از طاق ابروي تو داره يار
ستاره آسمون نقشِ زمينه يار
خودُم انگشترُ يارُم نگينه يار
خداوندا نگه دار از نگينش یار
که يارِ اول و آخر همينه يار

کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار
کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار

کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار
همون ماهي که از قبله زنه سر
نشون از طاق ابروي تو داره يار
ستاره آسمون نقشِ زمينه يار
خودُم انگشترُ يارُم نگينه يار
خداوندا نگه دار از نگينش يار
که يارِ اول و آخر همينه يار

کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار
کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار
کدوم کوه و کمر بوي تو داره يار
کدوم مه جلوه روي تو داره يار

قطعه هشتم آلبوم تازه ی گروه دارکوب با صدای گرم و دلنشین مهران مدیری
شعر محلی خراسانی
تنظیم : همایون نصیری و نوید سپهر
سازهای ضربی : همایون نصیری
کیبورد : نوید سپهر
گیتار الکترونیک : مسعود همایونی
دوتار : سعید نودمی
همخوان : سارا پرورش

♫♪ : آهنگ تازه ی وبلاگ

تابلو اعلانات :  به دارکوب رای بدهید.

مجله زندگی ایده آل میخواهد بداند محبوب ترين خواننده یا گروه موسيقي مجاز ایران از نگاه شما كيست؟ لیست زندگی ایده آل شامل این افراد و گروه هاست: گروه دارکوب٬ محسن يگانه٬ بنيامين بهادری٬ سيروان خسروي٬ محسن چاووشي٬ رضا صادقی٬ علی لهراسبي٬ گروه آرین و خشايار اعتمادي.
نتایج هم تا کنون به این ترتیب بوده : دارکوب٬ بنیامین٬ چاووشی و خشیار اعتمادی : ۳۲ ٬ رضا صادقی : ۲۵ ٬ علی لهراسبی : ۲۰ ٬ یگانه : ۱۲ ٬ گروه آرین : ۱۱

همونطور که میبنید رقابت تنگاتنگی بین ۴ کاندید وجود داره من میخواستم به شما پیشنهاد بدم که به دارکوب رای بدید البته من برای کسانی که به کاندیداهای دیگه علاقه مند هستن احترام قائلم اما منبع این مطلب فقط کد رای به دارکوب رو در اختیار قرار داده که منم چون یکی از طرفداران دارکوب هستم به خاطر این گروه مطلب رو برای شما دوستان خوبم کپی کردم که اگه با من هم نظر هستین به این گروه فوق العاده و متفاوت رای بدید تا به عنوان محبوبترین انتخاب بشه که فک میکنم حقشونم باشه چون موسیقی حرفه ایی و واقعی رو ارائه میکنن.

برای رای دادن به گروه دارکوب کد 208 را به 20001124 اس ام اس کنید.

۲: سریال قهوه تلخ طنز تازه ی مهران مدیری، از 20 شهریور ماه؛ هر هفته در تمامی فروشگاه های معتبر!

درباره ی قهوه تلخ:

«قهوه تلخ» 32 بازیگر اصلی دارد و داستان آن با بازی سیامک انصاری در نقش مورخ آغاز ‌شد. او در ابتدای داستان که در دنیای امروز می‌گذرد، یک فنجان قهوه تلخ می‌خورد و با خوردن آن به تاریخ سفر می‌کند. او در طول زمان به مورخی تبدیل می‌شود که در مرور خاطرات تاریخی خود، هربار دچار مسائلی می‌شود که این مسائل داستان‌های سریال را رقم می‌زند.
داستان‌های مجموعه تلویزیونی «قهوه تلخ» توسط امیر مهدی ژوله و خشایار الوند نوشته شده است.

قهوه تلخ با حضور:

مهران مدیری (بلوتوس)، سیامک انصاری(نیما/ استاد تاریخ/ مستشارالملک)، برزو ارجمند (برزو خان/ سپهسالار اداره پیشمرگان)، نادر سلیمانی (رستم/ سرآشپز/ اداره امیال مبارکه) و ...

سایت قهوه تلخ (برای سفارش اینترنتی و دریافت اطلاعات بیشتر درباره ی سریال حتما" بازدید کنید + فهرست جوایز قرعه کشی مصرف کنندگان قهوه تلخ)

امضای مهران

شمارش معکوس تا قهوه تلخ : ۵ روز و ۱۸ ساعت و ۲۸ دقیقه و ۱۴ ثانیه

خواهش می کنم کپی نکنید ..................................! مهران مدیری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 5:33  توسط قلم سياه  | 

امید پاییزی

هر که گدای در مشکوی توست           پادشاست
شه
که به همسایگی کوی توست       چون گداست
باغ جهان، موسم اردیبهشت                یا بهشت
گر نه ثنا خوان گل روی توست              بی صفاست
نرگس گلزار جنان هر که گفت               یا شنفت
اینکه که چو چشمان بی آهوی توست
بی حیاست
مشک ختن گفت به رنگ و به رو        
  یا به بو
در شمر طره ی هندوی توست        
    بر خطاست
سرو شنیدم که قد آراسته                
  خاسته
مدعی قامت دلجوی توست            
    بد اداست
ای تو مرا قبله ی راز و نیاز              
    در نماز
عیب مکن، روی دل ار سوی توست   
  مبتلاست
گر به نمازی دل من بی خبر             
   یک نظر
منحرف از قبله ی ابروی توست       
    نا رواست
رحم کن، ای دیده رخ زرد من            
    درد من
گر نه امیدش به داروی توست             بی دواست

چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی دیدم درمورد روز ۴ شهریور یعنی بیستمین سالروز درگذشت شاعر بزرگ معاصر٬ فردوسی زمان٬ اخوان عزیزم بود خیلی شرمنده شدم چون اطلاع نداشتم فقط میدونستم فوتشون سال ۶۹ بوده اما روز و ماهشو نمیدونستم به خاطر همینه که این مطلب با تاخیر فرستاده میشه اما نکته اصلی که میخواستم بگم این بود که من در مطلب دوستم عکسی از مزار اخوان دیدم که به وصیت خودش در طوس کنار مزار حضرت فردوسی دفن شده وقتی عکس رو دیدم خیلی تعجب کردم و البته ناراحت شدم فقط یک اسم روی یک تکه سنگ ساده حتی روز و ماه و سال تولد و مرگ هم درج نشده و حتی یک بیت از آن همه ابیات زیبا هم روی این تکه سنگ هک نشده. بعد از دیدن عکس خیلی زود یاد مزار سهراب افتادم که وقتی از نزدیک دیدمش باورم نمیشد که مزار سهراب باشه سهراب در یک امامزاده دفن شده امامزاده ایی که البته بسیار عزیز و بزرگوار و معتبر هستند و از اقوام بسیار نزدیک یکی از معصومین. اما در هرصورت متاسفانه هرچقدر مزار این امامزاده تجملی و شیک و آراسته بود مزار سهراب ساده. البته این شاعران بزرگوار خودشان هم انتظاری ندارند میدانم که چه دید متفاوتی به زندگی دارند اما مایی که مدعی هستیم دوستشان داریم چرا نباید برایشان ارزش قائل شویم وقتی که برای امامزاده ی عزیزمان آن همه کارها میکنیم مگر اون امامزاده به چنین کارهایی راضیست؟ اما ما به خاطر عشق خودمان اینکار را میکنیم پس باید برای دیگرانی که دوستشان داریم هم همینطور ارزش قائل شویم. در هر صورت این عکس که در بالا میبینید فریاد میزند از پاییزی بودن. به راستی که اخوان شاعر دوست داشتنی و عزیزی بود و اشعار شیرین و سبک خاص خود را داشت.

قدر نوشت : چشمانم به در است. گوشم را تیز کرده ام. اما صدا نمی آید. صدای در٬ صدای در و یک رد پا که تنها چیزی بود که از او میدانستم. امشب برای یافتنش کاسه ایی برمیدارم و تمام دنیا را میدوم همه جا ردپایم را جا میگذارم پادزهری نمیابم کاسه را پر از عشق میکنم بدون در زدن درش را میشکنم و وارد میشوم آنگاه فریاد میکشم یا علی من یتیم را تنها نزار.

سخن دوست : شــــب میریم مسجـــــــــد ضجــــــه میزنــــــــیم ُ ده بـار الــــعـفو الـــعفو ... فرداش که از خـــــــــواب بیدار میشیم تهمت دروغ دل شکستن ... ادامه ...

شادباش : برای نه شهریور روز جهانی وبلاگ

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:28  توسط قلم سياه  | 

سلام٬ خداحافظ

حسین پناهی کارگردان، نویسنده ، شاعر و بازيگر سينما ، تئاتر و تلويزيون روز ششم شهريور ماه سال هزارو سيصد و سي و پنج مطابق با بيست و هشت آگوست هزار و نهصد پنجاه و شش در روستاي دژ كوه از توابع استان كهكيلويه و بوير احمد متولد شد . گرچه در كالبد شناسي پس از مرگ و بر اساس آزمايش دي.ان.اي زمان تولدش شش شهريور 1339 خورشيدي تشخيص داده شد.

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند.

متن کامل زندگی نامه٬ کارنامه هنری (فیلم ها٬ مجموعه های تلویزیونی٬ کتابها) و فهرست جوایز را اینجا بخوانید

جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودنبودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.

متن کامل را اینجا بخوانید : حسین پناهی از زبان خودش

اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج : حسین خیلی آدم شریفی بود.

شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی می‌کرد. یادم می‌آید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم می‌کردند و هم چایی درست می‌کردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده می‌کردند. درست زمانی بود که گفت‌وگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی می‌کرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادی‌اش اینگونه بود.

یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.

متن کامل را اینجا بخوانید٬ حسین پناهی از زبان دیگران

منبع : وبسایت رسمی مرحوم حسین پناهی

وصیت نامه ی مرحوم پناهی (البته منبع معتبری برایش ندارم!)

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا
نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره
انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند،
من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل
گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان
را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید،
شاید آنجا هم
نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید:
این عاقبت کسی است
که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.
در چمنزار خاکم
کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید،
ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه
 بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا
پوزش می طلبم.

 

سلام٬ خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب مشابه (در همین وبلاگ) :
 کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:5  توسط قلم سياه  | 

شیخ حیله گر

چيست فرق آدمي با جانور؟
تا که مي نازد به خود از آن بشر

آدمي را گر نبود اين امتياز
بود بيش از جانور غرق نياز

هست اين نيروي ممتاز بشر
عقل دور انديش و آينده نگر

در شگفتم من چرا اين برتري
گشته در او مايه وحشي گري؟

در طبيعت بي گمان هر جانور
هست در هنگام سيري بي خطر

من نمي دانم چرا نوع بشر
وقت سيري مي شود خونخوار تر

در ميان جنگل دور و دراز دکتر میترا روحانی
هيچ حيوان ديده اي همجنس باز؟

هيچ شيري ديده اي در بيشه زار
جمع شيران را کشد بالاي دار؟

هيچ گرگي بوده کز بهر مقام
گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟

هيچ ماري ديده اي با زهر خود
کشته ها بر پا کند در شهر خود؟

هيچ ميمون ساخته بمب اتم؟
تا که هستي را کند از صحنه گم؟

ديده اي هرگز الاغي باربر
مين گذارد کار زير پاي خر؟

هيچ اسبي ديده اي غيبت کند؟
يا به اسب ديگري تهمت زند؟

هيچ خرسي آتش افروزي کند؟
يا گرازي خانمان سوزي کند؟

هيچ گاوي ديده اي کز اعتياد
داده گاو و گاوداري را به باد؟

پس چرا انسان با عقل و خرد
آبروي دام و دد را مي برد؟

پس بود ديوانه بي آزار تر
زانکه محروم است از عقل بشر

مولوي استاد حکمت در جهان
کرده بس اين نکته را شيرين بيان

آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را

زين سبب آن کس که مي نوشد شراب
تا شود لايعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حيلت بي خبر
بس شرف دارد به شيخ حيله گر

دکتر ميترا روحاني

این شعر توسط میترا روحانی و یاسر بختیاری (یاس - رپخون پارسی) با آهنگ سازی سعید شمس دکلمه شده که کار بسیار زیباییست (دانلود)

پ . ن : یاس رپخونی بوده که همیشه ادعای وطن پرستی میکرده و لقب رپخون اجتماعی رو یدک میکشیده از حق نگزیریم هم یکی از بهترین رپخونها ی پارسی و همینطور شاید بهترین رپخون اجتماعی بوده من خودم مدتها قبل از اینکه معروف و شناخته بشه میشناختمش و برای کارهاش ارزش زیادی قائل بودم چون درد کشیده بود و از دردها میخوند اما بعد مدتی احساس کردم اجتماعی خوندن براش یه کار شده یه جور سبک کاری یعنی دیگه از درد و غم جامعه و از سر دلسوزی اجنماعی نمیخونه فقط مشکلات اجتماع براش میشه یه سوژه که بتونه کار جدیدی ارائه کنه این مسائل همراه شد با کنسرتهای آنچنانی که کم کم احساس کردم یاس داره از اون مردمی بودنش و از اون روح هنریش دور میشه به ویژه بعد از انتخابات ۸۸ همیشه منتظر بودم تا یکی از بچه های رپ خون یه کار بیرون بده و از مردم حمایت کنه اما نکردن هیچکودوم به ویژه افرادی مثل یاس که ادعای اجتماعی بودن و وطن پرستی و مردم دوستی داشتن تا اینکه بالاخره پدر رپ پارسی که به نظر من بهترین رپ خون پارسیه دست بکار شد سروش لشگری (هیچکس) آهنگ یه روز خوب میاد رو با آهنگسازی فوق العاده ی مهدیار آقاجانی بیرون داد و از مردمش حمایت کرد که این آهنگ خیلی محبوب شده و حدس زده میشه که شاید این آهنگ بهترین اثر تاریخ رپ پارسی بشه کاری که از احساس و تفکر و معنی عمیقی برخورداره (دانلود) همه ی اینهارو گفتم تا بگم بالاخره همکاری یاس در دکلمه ی این شعر انسانی و زیبا باعث شد تا یک باره دیگه احساس روزهای اول رو بهش داشته باشم امیدوارم یاس عزیز رو همیشه همینطور نزدیک و صمیمی و همراه مردم داشته باشیم و از زبون شیرینش همین حرفهای انسانی رو بشنویم. به قول خود یاس عاشقتم هموطن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب مرتبط (در همین وبلاگ) : کلیک کنید

پ . ن : به مطلب قبلی نوشته های تازه و دو پی نوشت اضافه شد٬لطفا" یک نگاهی بندازید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 18:52  توسط قلم سياه  | 

♫ دارکوب ♫

بالاخره انتظارها به پایان رسید و آلبوم فوق العاده زیبا٬ متفاوت و شنیدنی گروه دارکوب روانه بازار موسیقی ایران شد. گروه دارکوب به سرپرستی همایون نصیری نوازنده سازهای ضربی اداره می شود و اعضای دیگر گروه دارا دارایی (باس)٬ بابک بروجردی (کیبورد و پیانو) و امید حاجیلی (ترومپت) هستند.در این آلبوم که شامل ۱۰ قطعه است ۶ قطعه موسیقی بیکلام و ۴ قطعه موسیقی همراه با آواز موجود است که برای این ۴ قطعه در این آلبوم از حامد بهداد و مهران مدیری دعوت به عمل آمد تا اعضای موقتی و مهمان دارکوب باشند. از جمله همکاران دیگر در این آلبوم حبیب مفتاح بوشهری٬ نوید سپهر٬ سارا پرورش و ... هستند. 

  1. شور             ۵:۲۶
  2. بیا بریم کوه   ۳:۱۵
  3. آفرو              ۳:۱۸
  4. تربت            ۷:۰۳ 
  5. آفتاب           ۵:۳۴ 
  6. سِلیگا          ۶:۰۴
  7. اندر خم        ۶:۰۱
  8. حیران           ۳:۴۵
  9. جادو             ۴:۰۴
  10. دارکوب         ۵:۵۰

گروه دارکوب ارائه دهنده موسیقی بیکلام بوسیله ی انواع سازهای ضربی (سازهای ایرانی و جهانی) و سازهای مکمل دیگر است. در این آلبوم برای تنوع بیشتر در دو قطعه بیا بریم کوه و حیران از صدای مهران مدیری و دو قطعه دارکوب و تربت از صدای حامد بهداد هنرمندان محبوب و خوش صدای سینما استفاده شده است.

برای دیدن تمامی کاورهای آلبوم به ادامه مطلب بروید.آلبوم را نیز می توانید از فروشگهای محصولات صوتی و تصویری٬ باجه های روزنامه فروشی٬ کتابفروشیها و ... تهیه بفرمایید. خواهشمندیم به احترام هنر و به خاطر رعایت حق کپی رایت و به سپاس این اثر هنری زیبا آلبوم را از اینترنت دانلود نکنید! عدم دانلود موجب پیشرفت موسیقی و افزایش سطح فرهنگ ماست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 14:46  توسط قلم سياه  | 

یک سال گذشت

یک سال پیش٬ ۲۰ امرداد٬ یعنی امروز وبلاگی ساختم به نام:

قلم سیاه

می خواستم بگویم حرفهای دلم را
برای دلم و البته اهل دل آنهایی که می آیند و می خوانند و محبت می کنند:

دوستانی بهتر از آب روان

شمایی که به سوی من آمدید. انتظاری نداشتم اما خواندید و برایم نوشتید. نظراتتان امید و انگیزه ام را زیادتر میکرد تا جایی که شاید از اینکه برای دلم بنویسم گذشته و حالا برای شما می نویسم.

سعی کردم که درست بنویسم. زیبا بنویسم و البته قبل از نوشتن فکر کنم تا مبادا...

هر چه نوشتم و گفتم و هر نظر و فکری که ارائه کردم با نظرات و افکار شما کامل شد. من فقط آنچه را که در دلم میگذشت میگفتم و نظر شخصی ام را ولی شما به من یاد میدادید و شاید گاهی من حرف تازه ای در ذهن و دلتان به یادگار میگذاشتم.

چه دوستانی که تمام یک سال را همراه من بودند چه دوستانی که اندکی پیش و چه دوستان قدیمی که الان نیستند و همینطور دوستانی که دورادور رنگ صمیمیت را در چشمهایشان می بینم. همه و همه. ممنون شما هستم و بدون ریا٬ با تمام وجود و بدون تعارف٬ از ته دل می گویم:

دوستتان دارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود. سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:57  توسط قلم سياه  | 

When I Born, I Black

When I Born, I Black
: When I Grow Up, I Black
When I Go In Sun, I Black
When I Scared, I Black
When I Sick, I Black
And When I Die, I Still Black

And You White Fellow
When You Born, You Pink
When You Grow Up, You White
When You Go In Sun, You Red
When You Cold, You Blue
When You Scared, You Yellow
When You Sick, You Green
And When You Die, You Grey
??And You Calling Me Colored

Nominated by UN as the best Poem of 2006
Written by an African Kid

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:5  توسط قلم سياه  | 

بی تو

دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره
دو رفیق، دو همنشین، دو هنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز، دو همدم همیشگی

با هم غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر میکردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیچکی مارو نمیبینه

دو غریبه، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمهای تر
دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستهای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود

دو غریبه، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمهای تر
دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین

شایان جعفرنژاد

این ترانه با صدای استاد سیاوش قمیشی احساس را زنده کرد.(آهنگ تازه ی وبلاگم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 2:19  توسط قلم سياه  | 

آهنگ کوچ

آسمان ابری نیست
و زمستان هم،
دل من اما غمگین است
چشم من اما بارانی

بوی غربت دارد 
کوچه ی تنبل پر همهمه مان
بوی هجرت دارد
چمدان خسته ی من
و هوای گریه
مادر کور دم مردن من.
قصد هجرت دارم
به کجا باید رفت؟

بروم
بروم
قایقی از رنج بسازم
و بهاری از عشق
بین ما دریایی ست
که نخواهد خشکید
بین ما صحرایی ست
که نخواهد رویاند

من اگر می دانستم
من اگر می دانستم
به کجا باید رفت
چمدانم را می بستم
و از اینجا می رفتم
 

قصد هجرت دارم
دل من می گوید:
دل به دریا بزنم
و به آن شبه جزیره بروم
میوه ی تازه ی امید بچینم
دل من می گوید:

سر به صحرا بزنم
بروم شهر سپیداران
و سپیدیها را
ارمغان آورم، آه
چه خیال خامی دارم ! نه ؟

قصد هجرت دارم
به کجا باید رفت
به کجایی که در آن
آسمان ابری باشدو زمستان هم
دل غمگین اما نه.

با تو ام ای یاور
ای دوست
تو اگر سنگر امنیت من بودی
من هوای رفتن را ...
من هراس ماندن را ...
...........
پیش تو می ماندم
و بیابانها را
بارور می کردیم
چه خیال خامی دارم ! نه ؟
بوی هجرت دارد
چمدان خسته ی من
و هوای گریه
مادر کور دم مردن من
قصد هجرت دارم
                       به کجا باید رفت ؟

ایرج جنتی عطایی

پ . ن : گاهی اوقات قلم کس دیگری بهتر میتونه حرف دلتو بزنه.(شعر بالا)
دیشب بالاخره بارون موفق شد روزهای تکراری منو کمی٬ تر کنه. اما هنوزم ریشه هام داره خشک میشه.اینجا یک بن بست طولانیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 5:54  توسط قلم سياه  | 

ناپلئون بناپارت

اندیشه ها و سخنان ناپلئون بناپارت رو دوست دارم و همه ی چیزهایی که از او شنیدم برایم جذاب و شیرین بوده و به عنوان یک شنونده تاییدش میکنم. انگار من و اون خیلی بهم نزدیکیم البته هفت کشور عشق را بناپارت فتح کرد ما هنوز اندر خم این بن بستیم!

 ناپلئون بناپارت میگه :
در بین هنرها موسیقی بیش از همه در عواطف انسان تاثیر دارد. یك سمفونی در هر مایه از دست یك استاد، بدون شك بیشتر از یك كتاب اخلاق در دل اثر می كند.
در دنیا خفتگانی هستند كه بیداریشان همچون بیداری اژدها وحشتناك است.
من در جهان یك دوست داشتم و آن هم خودم بوده ام.
من همه چیز خود را به گرسنگی و رنجهای جوانی مدیون ام.
تسخیر یك كشور بزرگ از تسخیر قلب كوچك زن آسانتر است.
شرط اصلی موفقیت در تمام مراحل زندگی، داشتن سه چیز است : اول پول، دوم پول و سوم پول.
اگر به یك انسان فرصت پیشرفت ندهید، لیاقت، تاثیر چندانی در پیشرفت [ او ] نخواهد داشت.
چه بسیارند مردانی كه گناهكار و مجرم نیستند مگر به دلیل ضعف آنان برای یك زن.
چه بسا اشخاصی كه فقط با صدای كلنگ گوركن از خواب بیدار می شوند.
برای آدمی بهتر است كه هرگز به دنیا نیاید، تا اینكه به دنیا بیاید و اثری از خود بر جای نگذارد.
غیر ممكن كلمه ای است كه تنها در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود.
هر مردی را می توان از طریق رفتار او با همسر و زیر دستانش شناخت.
تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است.
آنجا كه قدرت قدم می گذارد، قانون ضعیف خواهد شد.
احمق ها از گذشته حرف می زنند، دیوانه ها از آینده و عاقل ها از حال.
هیچ چیز دشوارتر از تصمیم گیری نیست.
راه گریز را پیش از ستیز باید جست.
با به زبان آوردن صلح، دنیا آرام نمی شود.
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حكمفرما می شد.
مرگ حقیقی برای انسان، مرگ امید است.
سیاست فاقد قلب است و تنها مغز دارد.
عشق، روح را تواناتر می سازد و انسان را زنده دل نگاه می دارد.
برای یك مرد هیچ شكنجه ای بالاتر از آن نیست كه به او ترحم كنی.
كسانی كه بیش از اندازه فكر می كنند، تهی از اراده و تصمیم اند.
هیچ كس آنقدر ابله نیست كه برای هیچ گونه كاری لیاقت نداشته باشد.

بیشتر در ادامه مطلب ...

پ . ن : از شما دوستان عزیزم خواهش میکنم در نظر سنجی که در ستون سمت چپ قرار داره شرکت کنید و برای اظهار نظر بهتر در قسمت درباره ی وبلاگ توضیحات مربوط به نظر سنجی رو بخونید. این نظر سنجی هیچ چیز غیر اخلاقی نداره دلیل اینکه یکمی رک بودم اینه که میخوام به یک نتیجه قابل اطمینان برسم.

جام جهانی : من تو بازی فینال طرفدار اسپانیا بودم و خوشبختانه قهرمان شد به همه طرفداران یه تبریک میگم به گرمیه چهارشنبه سوری ، خیلی لذت بردم که کاپ رو تو دستانه آسمونیه کاسیاس دیدم و از اینکه فورلانه عزیزم بهترین بازیکن جام شد خیلی خوشحالم!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:0  توسط قلم سياه  | 

من هنوز زنده ام

سلام
من هنوز زنده ام.
هنوز روی این زمین خاکی و زیر آسمون آبی نفس میکشم گرچه دنیای این روزهای من درگیر تنهایی شده گرچه از ترس تنهایی چراغی روشن کردم و شکنجه ی زمانه رو تحمل میکنم و تو دریایی که از سرابها ساختم شنا میکنم اما هنوز زنده ام و تا زنده ام امیدوارم.

اتفاق خاصی نیفتاده علت خاصی نداشت که یه مدتی خبری ازم نبود مسائل مختلفی مثل درسها و گرفتاریهای دیگه دست به دست هم داد تا نتونم با قلمم تانگو برقصم. این وبلاگ بیچاره هم که دنس هال قلم منه حسابی خاک خورده اما خوب حالا برگشتم و فکر میکنم بمونم.

میدونید چیه من کوچیک که بودم وقتی خونه ی مادر بزرگه رو میدیدم شخصیت مورد علاقم مخمل بود خیلی دلم براش میسوخت آخه همیشه تنها بود و هیچکس دوسش نداشت همیشه همه با هم یه اتحاد داشتن و مخمل بینشون جایی نداشت اما حالا که میشینم فکر میکنم میبینم که حالا دیگه دلم برای مخمل نمیسوزه بلکه باهاش احساس همدردی میکنم.

۱۴ تیر روز قلمه اما من یک سوالی دارم سالروز مرگ قلم چه روزیه؟ شاید بهتره ۱۴ تیر رو در ایران سالروز مرحوم قلم نامگذاری کنیم روحش پر جوهر.

جام جهانی : من طرفدار برزیل بودم حالا که حذف شد دوست دارم اروگوئه یا اسپانیا قهرمان شن اما میدونم آلمان قهرمانه! نظر شما چیه؟ هرکی درست حدس بزنه خوب درست حدس میزنه دیگه!

پ.ن : خیلی ممنونم از دوستانی که در پستهای قبلی برام نظر گذاشتن و معذرت میخوام از اینکه نبودم تا نظرات رو جواب بدم.

پ.ن : لطفا" این آهنگی که لینکشو براتون میزارم دانلود کنید و نظرتونو راجع بهش بهم بگید راستش علتی که یاد خونه ی مادر بزرگه افتادم و یاد مخمل این آهنگ بود البته مضمون آهنگ ربطی به حرفهای من راجع به مخمل نداره اما خیلی جالبه حداقل به نظر من. ====>  کلیک کنید تهم و سیاوش - خونه ی مادر بزرگه

پ.ن : از صدای آسمانی و سوپر آلبوم داریوش اقبالی غافل نشید آلبوم دنیای این روزهای من شاهکار جدید مردمی ترین خواننده ی ایران رو از این آدرس میتونید دانلود کنید  ====> کلیک کنید البته میدونم یه ماهی از مدت پخشش میگذره ولی چون اول این متن از بخشی از ترانه ی آهنگ اصلی استفاده کردم بهش اشاره کردم. واقعا" اشعار روزبه بمانی با صدای داریوش و ملودیهای علیرضا افکاری حرف دل زدن و احساس رو زنده کردن.

پ . ن : متاسفانه قالب قبلی وبلاگم رو از دست دادم و این قالب موقتیه تا یه قالب خوب پیدا کنم.

پ . ن : چشم انتظار نظرات قشنگتون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 20:49  توسط قلم سياه  | 

قلم قرضی

کاش توپ پلاستیکی ام
باز خانه همسایه مان بیفتد
چیز زیادی از دنیا نمی دانم
همین قدر می دانمبا این بانکی که سر محلمان دارد
با این پولی که پدرم از سیب زمینی فروشی می گیرد
و با این جبر و هندسه ای که من بلدم
دو تا دو تا
هر چقدر هم که بشودهمسایه مان دخترش را به من نمی دهد!
رضا حیدریان

پ . ن : وقت زیادی ندارم کم پیدا هستم اما دلم اینجاست...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:32  توسط قلم سياه  | 

بایستیم و بفهمیم

سوسياليسم: دو گاو داريد. يکي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.
کمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريک کند.
فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.
کاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌کند و هر دو گاو را مي‌گيرد.
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌کشند و همديگر را مي‌دوشند.
ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌کنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد.
آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد.
دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد تا بنوشند.
بوروکراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌کنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌کند. آمريکا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌کنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد.
ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌کنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد.
رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌کنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد.
متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر کدام شير بدوشيد فرقي نمي‌کند.
ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود.
دموکراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد که آنها را بدوشيد يا نه.
سکولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست!

متن بالا رو مدتی پیش یه جایی تو نت دیدم و کپی کردم

حالا من میگم که : مایی که اصلا" گاو نداریم چیکار کنیم حتما" یا باید بریم بمیریم یا بمونیم و خودمون جای گاو رو پر کنیم یا راه سوم رو انتخاب کنیم : بایستیم و بفهمیم

آنها فقط از «فهميدن» تو ميترسند. از تن تو هر چقدر هم که قوي باشد ترسي ندارند. از گاو که گنده تر نميشوي، ميدوشنت! از خر که قويتر نميشوي، بارت ميکنند! از اسب که دونده تر نميشوي، سوارت ميشوند!، اما آنها فقط از «فهميدن» تو ميترسند. دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:47  توسط قلم سياه  | 

۷۰ سال در ۱۵ سطر

در ۱۵ سالگي آموختم که مادران از همه بهتر مي‌دانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در ۲۰ سالگي ياد گرفتم که کار خلاف فايده‌اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در ۲۵ سالگي دانستم که يک نوزاد، مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يک شب هشت ساعته، محروم مي‌کند.
در ۳۰ سالگي پي بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ۳۵ سالگي متوجه شدم که آينده چيزي نيست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چيزي است که خود مي‌سازد.
در ۴۰ سالگي آموختم که رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست که کاري را که دوست داريم انجام دهيم؛ بلکه در اين است که کاري را که انجام مي‌دهيم دوست داشته باشيم.
در ۴۵ سالگي ياد گرفتم که 10 درصد از زندگي چيزهايي است که براي انسان اتفاق مي‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان مي‌دهند.
در ۵۰ سالگي پي بردم که کتاب بهترين دوست انسان و پيروي کورکورانه بد ترين دشمن وي است.
در ۵۵ سالگي پي بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در ۶۰ سالگي متوجه شدم که بدون عشق مي‌توان ايثار کرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در ۶۵ سالگي آموختم که انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز که ميل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگي ياد گرفتم که زندگي مساله در اختيار داشتن کارت‌هاي خوب نيست؛ بلکه خوب بازي کردن با کارت‌هاي بد است.
در ۷۵ سالگي دانستم که انسان تا وقتي فکر مي‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه مي‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسيده شده است، دچار آفت مي‌شود.
در ۸۰ سالگي پي بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در ۸۵ سالگي دريافتم که همانا زندگي زيباست.

گابريل گارسيا ماركز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:33  توسط قلم سياه  | 

عارف آب و زمین و درخت

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
(عكس: مادر سهراب)

عارف آب و زمين و درخت (در 17 سالگي)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

عارف آب و زمين و درخت

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه
صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
(عكس :‌‌‌‌‌‌‌ خواهر سهراب - پروانه سپهري ، خانه ي سهراب)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع : کلیک کنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : این مطلب را برای روز چهارشنبه آماده کرده بودم اما برای رعد و برق شدید برقها را قطع کرده بودند. دیروز هم که خودم نتونستم و فرصت نشد اما چهارشنبه وقتی در تاریکی نشسته بودیم و من هم حالم خوب نبود و بی حوصله بودم مادرم که میدونست هشت کتاب سهراب روی میزم هست رفت و اون رو آورد، بی حوصله بودم و مادرم گفت: میخوام مثل حافظ یک جای کتاب رو باز کنم و بخونم باز کرد شعری رو خوند بعد بازهم ورق زد به شعر صدای پای آب رسید من با تمام بی حوصلگی و ناراحتی گفتم بزار من بخونم من این شعر رو چندین بار خوندم و فکر کنم بتونم بهتر بخونم کمی که خوندم احساس کردم دیگه حالم بد نیست و تازه یادم افتاد که به پدر و مادرم بگم که امروز تولد سهرابه، مادرم خیلی تعجب کرد و گفت خوب عجب شبی یادش کردم خدا بیامرزتش برای سهراب فاتحه ایی فرستادیم شعر رو تا پایان خوندم و دقایقی بعد برق وصل شد. از ساعت ۵ تا ۹ برق قطع شده بود اما یک ساعت هم نگذشت که ساعت ۱۰ دوباره برق رفت.
به مادرم گفتم: "عمر نوري كه شعر سهراب به خونمون آورد مثل عمر خودش كوتاه بود"
اما به نظرم از همین میشه فهمید که سهراب و احساسات و اشعارش مثل گل سرخ لطیف و زیبا بود ، هست و خواهد بود ...

به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:16  توسط قلم سياه  | 

پادشاه فصل ها، پاييز

۲ روز پيش ۱ مهر بود.
روزي كه همه به اسم مدرسه و درس و ... مي شناسند.
روزي كه همه باز هم به پادگاني به اسم مدرسه ميرويم و بازهم به اسم علم حرف زور مي شنويم.
روزي كه باز هم مي رويم تا براي گرفتن كاغذي بي ارزش تلاش كنيم و كتابهايي را بخوانيم كه نه تنها به مولفانشان علاقه ايي نداريم بلكه حتي آنها رو نميشناسيم. مدركي را بايد بگيريم تا از پدر و مادر گرفته تا همه ي دوست و آشنا تحسينمان كنند و بعد هم از دانشگاه بيرون آمده و هر روز مثل روز قبل بشينيم و بناليم از درد بيكاري و بگوييم چقدر اين كاغذ بي ارزش بود و آن همه زحمت براي هيچ و پوچ.

من كه هميشه در جواب سوال علم بهتر است يا ثروت؟ نگفتم علم و پرسيدم كدام علم؟ همان علمي كه در اين كتابها هست؟ همان علمي كه فقط براي گرفتن نمره حفظ مي شود؟ همان علمي كه مدرك مي آورد و هدف نهايي همان ثروت است؟ با يك نگاه ساده به جامعه جواب سوال علم بهتر از يا ثروت مشخص خواهد شد. چرك كف دست كه هيچ، اين روزها هر كسي كه سر تا پا كثيف است يعني همه چيز دارد. امكانات و احترام و ... ولي پول هم همه چيز نيست و هيچ كدام از اين دو (علم و ثروت) باعث خوشبختي نمي شود. عامل خوشبختي عشق است كه نه با پول مي توان خريد نه با علم كيمياگري بوجود آورد و نه تنها خوشبختي بلكه شادي و رضايت از زندگي و هر آنچه نيكو است با عشق بوجود مي آيد و عاشقانه زيستن و عشق ورزيدن به همه كس و همه چيز بهترين زندگي را بوجود مي آورد.

۱ مهر براي من فقط شروع فصلي است كه عشق را با خود مي آورد.
فصلي كه مهدي اخوان ثالث (م. اميد) اينگونه زيبا آن را تعريف مي كند: پادشاه فصل ها، پاييز

ساز او باران، سرودش باد 

و من افتخار ميكنم و اين براي من ثروتي است كه در روز سوم پاييز به دنيا آمدم. چه احساس خوبي وقتي كه سهراب سپهري هم متولد ۱۵ مهر است.

و سخن آخر را هم م. اميد چه زيبا گفت : جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاييز

پ . ن : در مورد مدرسه اين نكته از قلم نيفته كه نميشه منكر شيريني ها و لحظه هاي شاد اين دوران در كنار همكلاسي ها شد.

پ . ن : اون تكه هايي كه از م. اميد در مطلب آوردم متعلق به شعر باغ من است كه اين شعر رو مي تونيد در ادامه ي مطلب بخونيد.

پ . ن : جاي شما خالي اينجا همين روزهاي اول باران مي آيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:41  توسط قلم سياه  | 

عارف آب و آیینه و گل

بی مقدمه : سهراب سپهری عارف آب و آيينه و گل

ديشب به سایتی برخوردم كه خيلي به نظرم جالب اومد يه عده آدم خوش ذوق كه براي سهراب سپهري يه سايت جامع و كامل درست كردن بگذريم از امكانات و زيبايي ها و مطالب گوناگون اين سايت در مورد سهراب اما دو آهنگ براي دانلود وجود داشت يكي همين آهنگي كه الان در همين وبلاگ من پخش ميشه كه شعر رگ پنهان از سهراب هست و صداي شهرام فرشيد و آهنگسازي حميد صدري و دكلمه خسرو شكيبايي , آهنگ ديگر هم دكلمه ي شعر واحه ايي در لحظه از خسرو شكيبايي

و اما سهم شما :

دانلود آهنگ رگ پنهان 

دانلود آهنگ واحه ای در لحظه  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زير باران بايد ...

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:53  توسط قلم سياه  | 

شروع

بزودی هر چي از دلم در بیاد بهتون میگم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 4:28  توسط قلم سياه  |